خرید بک لینک
بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها 146 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز از میان راه برگیرید این خرسنگ ما در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما 147 آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او پرده خوبان مه رو را دریدستی دلا از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز پای بندت با ویست ار چه پریدستی دلا ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا 148 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما از پی آن آفتابست اشک چون باران ما کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای جام می را می دهد در دست بادستان ما دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما 149

برچسب: نویسنده: ehsan تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 15:14

صفحه بندی